لفسانه جومونگ(خلاصه قسمت80)
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸ 

اگه یادتون باشه جومونگ و یوری  و افرادش برای بررسی وضعیت به مرز رفته بودن حالا ادامه ی ماجرا

جومونگ و افرادش در حال مشورت کردندر مورد وضعیت مرز وقتی که جنگ خواهد شد هستن که فرمانده اویی میاد داخل و به جومونگ میگه به ما خبر رسیده در یکی از روستا های کوچیک همین اراف پادشاه گوم وا سکونت داره جو مونگ هم تا اینو میشنوه
JUMONGV.SUB.IR

همراه با یوری میرن به طرف خونه پادشاه گوموا

JUMONGV.SUB.IR

یوری و جومونگ میرن داتخل و جومونگ یوری رو به گوموا معرفی میکنه امپراطور هم تا میفهمه که اون یوری هست دستش رو میگیره و میگه خواهش میکنم منو ببخش من باعث بدبختی تو و ماتدرت و مادربزرگت شدم و در ادامه جومونگ به گوموا میگه همون طور که میدونید تسو برای منافع خودش با ما پمان بست معلوم هم نیست که تو جنمگ باهان طرف ما باشه و یا طرف هان پس خواهش میکنم راضیش کنین با ا متحد بشه و در جنگ به ما کمک کنه امپراطور هم میگه باشه اگه تونستم دوباره به قصر برم سعی میکنم راضیش کنم

JUMONGV.SUB.IR

جومونگ و یوری و افرادش راهی برگت به گوگوریو میشن که وسط راه افراد عمه سوسانو و شاهزاده بیروا کمین کردن ولی همین که میخوان به جومونگ حمله کنن سوسانو و افرادش سر میرسن و باهاشون در گیر میشن

JUMONGV.SUB.IR

و در نهایت اونا رو دستگیر میکنن . سوسانو ازشون میپرسه چرا میخواستین این کارو بکنین کسی دیگه ای هم باهاتون همکاری کرده که عمه سوسانو میگه اره شازده پسرت . و بیروا هم از میان درخت ها میاد بیرون و سوسانو هم با دیدن اون از تعجب داره شاخ درمیاره

سوسانو و بقیه میرن تو اردوگاه و سوسانو میگه عمه من و برادرش رو از گوگوریو تبعیدکنین و دیگه حق ندارن به گوگوریو پاشون رو بذارن  از این قضیه هم نباید کسی خبردار بشه

JUMONGV.SUB.IR

و بعد هم میشیه با بیروا صحبت کردن و بهش میگه تو واقعا میخواستی جومونگ رو بکشی اونم میگه اره !! شما شاید بتونید از مقام ملکه بودنتون استفا بدین ولی من نمیتونم و. در ضمن شما چرا میخواین اینده ما دو تا رو خراب کنین .؟ سوسانو هم با شنیدن این حرفا خشکش میزنه و دیگه هیچی نمیگه

JUMONGV.SUB.IR

   و بعد هم سوسانو و افرادش به قصر برمیگردن و سوسانو میره پیش جومونگ و میگه من عمه ام و برادرش رو به خاطر تفرقه افکنی در گوگوریو تبعید کردم جومونگ هم که به سوسانو اعتماد کامل داره میگه اگه واقعا این طور بوده اشکال نداره

JUMONGV.SUB.IR

سوسانو میاد بیرون و داره تو قصر برای خودش قدم میزنه که چشمش به یه سویا می افته و اشک تو چشماش جمع میشه { ناگکفته نمونه یه کمم از اینکه باید اون جانشینش بشه حسرت میخوره } و یاد حرفای بیروا می افته
و به این فکر میکنه که چطوری باید بچه هاش ولیعهد شدن رو از سرشون بیرون کنن  و داره زار زار گریه میکنه که یونتابال میاد پیشش وسوسانو میگه من فقط به خاطر افکار خودم بیروا و اونجو رو مجبور کردم در مقابل خواسته ی من تسلیم بشن . من از این به بعد نمیتونم هم به عالجناب خدمت کنم هم  به فکر اینده و احساسات بچه هام باشم که یونتابال میگه اونا هنوز بچه ان بعد ها میفهمن شما چه فداکاری بزرگی به خاطر گوگوریو و بچه هاتون انجام میخواین بدین

JUMONGV.SUB.IR

ماری میره پیش جومونگ و میگه من فهمیدم چرا عمه ملکه و برادرش از اینجا تبعید شدن چون اونا افراد محافظ ما در راه ها رو کشته بودن و میخواستن شما رو هم بکشن به خاطر همین ملکه اونا رو تبغعید کرد که جومونگ میگه به جز تو دیگه کسی اینو میدونه که ماری میگه نه ! و جومونگ هم میگه نباید کسی از این خیانت با خبر بشه

JUMONGV.SUB.IR

محافظ ماهوانگ براش خبر میاره که ما سر کار بودیم که فکر میکیردیم بویو با ما متحد شده اونا با گوئگوریو متحد شدن تازه همه ی اهنگراشونو به گوگوریو فرستادن پس اون کاری که ما کردیم و کارگاه اهنشونو خراب کردیم دیگه ارزشی نداره . ماهوانگ هم با شنیدن این حرفا فریاد میزنه تسو و جومونگ هردوتونو میکشم

JUMONGV.SUB.IR


تسو هم یونگ پو رو احضار میکنهع و میگه از اینکه روزات رو با شراب خوردن بگذرونی دست بکش و برو امپراطور رو در سفر هایی که در روستا ها داره همراهی کن یونگ پو هم قبول نمیکنه ولی تسو به اجبار اونو میفرسته

JUMONGV.SUB.IR

سوسانو هم برای اینکه یه چند وقتی بیروا و اونجو رو از قصر بیرون نگه داره و حال و هوای شاهزادگی از سرشون بپره اون دوتا ور احضار میکنه و میگه شما باید به جنوب برید و تدارکات جنگی برای ارتش با خودتون بیارین

JUMONGV.SUB.IR

یونگ پو میره تو همون دهکده پیش امپراطور و میرن داخل و دارن با هم گپ میزنن که میبینن صدای شمشیر و این جور چیزا میاد

JUMONGV.SUB.IR


 میان مبیرون و میبینن یه عده راهزن بهشون حمله کردن یونگ پو و امپراطور و محافظاش هاشون درگیر میشن و امپراطور هم داره باهاشون میجنگه که که سه نفری میریزن سر امپراطور و دو بارخنجرشون رو تو  سینش فرو میکنن و یونگ پو هم تا میبینه پدرش خنجر خورده دنیا رو سرش خراب میشه

JUMONGV.SUB.IR

JUMONGV.SUB.IR

{ این صحنه خیلی احساسی کلیپشو براتون میذارم حتما دانلود کنین در من به نظر من این یونگ پو از همه امپراطور رو بیشتر تو این فیلم دوست داشت } ادامه بدیم میره زیر سر پدرش رو میگیره و هی اونو صدا میکنه

JUMONGV.SUB.IR

و امپراطور رو به قصر میارن و ملکه و تسو ویونگ پو میان بالای سرش و ملکه به محض این که امپراطور رو تو این وضع مبینه میخواد غش کنه و امپراطور هم که دیگه الان داره نفسای اخرش رو میکشه به تسو میگه تو شاه این مملکتی با یونگ پو خوب رفتار کن و دوسش داشته  باشو جومونگ رو هم دوست خودت بدون و باهاش متحد شو و ارزوی پدرت رو که از بین بردن هان بود ولی مدت ها اونو از یاد برده بودم براورده کن و تسو و یونگ پو و ملکه هم اشک تو چشماشون جمع شده و مدام میگن تو نباید بمیری ولی امپراطور نفس اخرش رو میکشه و اینجا جنگجوی اقدیمی ارتش دامول و یار باوفای هموسو میمیره  ...

JUMONGV.SUB.IR

اینا هم وزرا و اهالی قصر هستن که پشت اتاق امپراطور وقتی فهمیدن مرده دارن گریه میکنن

JUMONGV.SUB.IR


و این خبر رو به جومونگ هم میدن و اونم میاد بیرون و به این فکر میکنه که اگه امپراطور نبود شاید اون ومادرش یه روز هم دووم نمیاوردن


JUMONGV.SUB.IR

JUMONGV.SUB.IR


و بیروا و اونجو هم از سفر برمیگردن



تسو هم از بویو به گوگوریو تشریف میارن

JUMONGV.SUB.IR

 و میره پیش جحومونگ و میگه من دیگه الان اومدم تا صادقانه با هم متحد بشیم و هان رو از روی زمین پاک کنیم و بعد هم با افرادشون دور هم جمع میشن و نقشه ی جنگ رو میکشن و قرا بر این میشه که بدون درنگ حمله رو اغاز کنن ...

JUMONGV.SUB.IR



کلمات کلیدی: افسانه جومونگ ، 80